امروز رادوین ختنه شد
عشق مامان این روز رو چطور برات بنویسم بدترین روز زندگیم بود صبح ساعت 7 بیدار شدی از 4 صبح دیگه شیر نخورده بودی خیلی استرس داشتم لباساتو جمع کردم وپول برداشتیم رفتیم دنبال مامی جون بعد دنبال عمه جون (عمه بابایی) ساعت 10:30 بیمارستان دهخدا بودیم دیگه کارهای پذیرش رو انجام دادن . ولی کم کم داشتی ضعف میکردی دل من دیگه داشت میومد تو دهنم. طاقت نداشتم. تا اینکه صدا کردن که ببریمت برای بستری دیگه پاهام رمق قدم برداشتن رو نداشت یکدفعه زدم زیر گریه بعد مامی جون که دید اینجوری نزاشتن من برم بالا . 2 تایی با عمه بردنش .ولی نتونستم بغلت کنم اینقدر که اوضاع ام بهم بود. تو سالن انتظار اینقدر گریه کردم که کل بیمارستان...







